عباس اقبال آشتيانى

234

تاريخ مغول ( از حمله چنگيز تا تشكيل دولت تيمورى ) ( فارسى )

« جلاد قهر با تيغ افعى زهر صاحب را به سياستگاه حاضر آورد ، از ديدهء اختر خون شفق مىباريد و زمان عطارد نفيركنان و زهره گيسوكنان مىسرائيد : تيغ نيلوفرى آخر چه كند بر تن آن * كه ملالش بدى از رايحهء نيلوفر ، دانست كه روى خلاص نيست و تا جان او كه حشاشهء مكرمت و مطلوب پادشاه است در معرض هدر نيايد بهانه باقيست ، استغاثت كرد تا لحظه‌اى امان دادند و هم آنجا غسل و طهارتى كرد و مولانا محيى الدين و مولانا افضل الدين و مولانا شمس الدين و مولانا همام الدين و مشايخ كبار را كه ذكر هريك بتطويل مىانجامد بشارت رسانيدن واجب نمود تا دانند كه قطع علايق كرده روانه گشتيم ايشان نيز بدعاء خير مدد دهند چون از تحرير فارغ شد در مقام تسليم بر زبان راند : هرچ از تو آيد خوش بود خواهى شفا خواهى الم . نماز ديگر را از روز دوشنبهء چهارم شعبان سنهء 683 چنان كه ناظم اين ابيات [ يعنى اديب عبد اللّه شيرازى وصاف الحضرة ] ذكر آن حال را در سمط تاريخ بدين نمط تقرير كرده است : خورشيد ملك صاحب‌ديوان شرق و غرب * آن كش زمانه چاكر و گردون مريد شد در سال خ چو جيم بفا گشت متصل * زان پس كه دور مدت عمرش مديد شد وقت نماز ديگر اندر حد اهر * روز دوشنبه چارم شعبان شهيد شد . بسوداء خيال فاسد غرهء بيضا او را كه بيضهء غراء صبح سعادت بود به چشمهء خضراء تيغ بر ساهرهء غبراء زمين چون چهرهء حمراء شفق گردانيدند و چنان صاحبى را كه ارحام مادر گيتى از اظهار مانند او تا جاويد عقيم ماند بگواهى تيغ استشهاد كردند : گوهرى بود او كه گردونش بنادانى شكست * گوهرى كو تا بدين گوهرشكن بگريستى آتش و آب ار بدانستى كه از گيتى چه رفت * آتش از غم خون شدى آب از حزن بگريستى و اين دوبيتى كه زادهء طبع يكى از فضلاء عصر است صورة و معنى در صنعت مراعات نظير حق او را بىنظير آمد : از رفتن شمس از شفق خون بچكيد * مه روى بكند و زهره گيسو ببريد شب جامه سيه كرد در آن ماتم و صبح * برزد نفسى سرد و گريبان بدريد « 1 » خبر اين واقعهء هايل و داهيهء مشكل به هر طرف از اطراف ممالك كه رسيد خواص و عوام ، اليف و حليف انين و حنين گشتند . شيراز با وجود آنكه هرگز بيمن قدوم مواكب صاحبى مشرف نشده بود اهالى بواسطهء خيرات جاريهء او كه برّ و فاجر و غنى و فقير را فايض بود شكسته‌بال و پريشان حال شدند ، لمؤلفه : الغياث اى چرخ دون كو صاحب عالىمنش * آنكه مىسازد نثار از خون دل چشم منش صاحب آفاق شمس دين و دولت آن‌كه بود * روى دولت با فروغ از نور راى روشنش مسند ار بىتكيه‌اش گردن فرازد بعد از اين * حشو باشد معنى او از ميان بيرون كنش

--> ( 1 ) - بدر نامى ( گويا بدر جاجرمى ) از دوستان مجد الملك يزدى در واقعهء صاحب‌ديوان گفته است : چو مجد الملك از تقدير ايزد * شهادت يافت در صحراى نوشهر به قصد صاحب ديوان محمد * كه دستور ممالك بود در دهر پس از دو سال و دو ماه و دو هفته * چشيد او هم ز دوران شربت زهر تو در دنيا مشو بد را معامل * كه دارد در ترازو نوش با زهر .